آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند
همدیگر را می کشند 
لذت می برند 
دود می کنند 
تمام می کنند 
و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر !

 

با تمام وجود غمگینم

مثه وقتی که زن نمیسازه

مثه وقتی که دوست میمیره

مثه وقتی که تیم میبازه

روی تختم ولو می شوم ...
تنها صدای جیر جیر تختم است , که خسته تر از من , از بار سنگینش می نالد.
و این سکوتِ تکراریِ مرگبار , که خسته ترم می کند.
من خسته...
سیگارم خسته...
تختِ پیر خسته...
من از زندگی خسته...
زندگی از من خسته...
خستگی امانم را بریده.
سیگاری آتش میزنم که صدای سوختنش مرهم عذابم باشد.
سیگارم را اسلحه ای میبینم...
تیری به قلبِ سکوت...
گلوله ای به بنیانِ خستگی...

عــــادت کـرده ام

تنهـــا توی کافـــه ای بنشینم

از پشت پنجـــره آدم ها را ببینم

قهـــوه ای تلخ بنوشـــم

و تا خـــانه

پیــــاده با نبودنت

راه بــــروم و
سیگارم را دود کنم...!

مـــــردی ســیــگـــار به دست را که دیدی
به چشم تمسخر به او نگاه نکن !!
فکر نکن ســیــگـــار کشیدنش بـخـاطر بــی ارادگیش است!
بدان قـلـبـش پر است از زخــــــــــــــــم هایی که دیگران
با اراده محکم بر دل او نگاشته اند !!!
و دخـتـری سـیـگـــار به دست را که دیدی ، فکر نکن او فا حشه است ،
بلکه بدان قــلـبــــــــــــــــــــــــــ او پر است
از غـــــــــم های مـــردانـــــه ای که با دود ســیــگـــار التیام پیدا میکند!!

من این کافه رو قبول ندارم
بدون سیگاری که دودم کند
بدون عرقی که سگم کند
با چای وقهوه و نسکافه چطور فراموشت کنم


 معشوقه ی من

توکه  ش.ه.و.ت هم آغ.و.ش.ی را در من به رقص می آوری

که جان در طلب بدن ع.ری.ان چنان مست و محتاج میشود

که عنان از دست داده...

و چشمانم را محرم چشمان تو میبینم که باکره ترین معنای پاکی است

آرامشی که عشق بازی با تو به این خسته روح میدهد

را هیچ پیمانه ای مرهم نیست

“همیشه می گویی ترک کن این سیگارهای لعنتی را

، به تو قول می دهم که به زودی ترک کنم . . .
این خودِ لعنتی را ! ”

آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند
همدیگر را می کشند
لذت می برند
دود می کنند
تمام می کنند
و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر !


ادامه مطلب

بعـــــد سالها آوارگی،
دیروز خـــدا را دیدم،
گفتم ببین چه بر ســـــــرم آورده ای ؟ا
...
نفسی کشید و گفــت « سیگار » داری ... ؟ا

یک فنجان قهوه پر
یک صندلی لهستانی نو که جیر جیر نمی کند
یک سیگار سالم روشن نشده
یه کافه روشن روشن
وذهنی خالی از تو …

و تو را
با هر پکی که به سیگارم میزنم
... فراموش خواهم کرد
و تو میشوی
بهانه ام
برای روشن کردن سیگار های بعدی

به من نگو( سیگار) نکش
بپرس برا کدوم دردم سیگار میکشم
بپرس اصلا چرا سیگاری شدم؟!
مطمعن باش اون موقع خودت برام کبریت میکشی

سیگار بکش ؛
مست کن؛
بغض کن ؛
گریه کن ؛
دق کن !
ولی، با ادم بی ارزش درد و دل نکن.

پک هایی که به سیگار می زنم از یادآوری خاطرات تو نیست

نیکوتین مرا بهتر از تو درک میکند

بهتر می داند کام گرفتن حرمت نان و نمک دارد....

خدایـــا!
بیا قدم بزنیم...
سیـگار از من!
بــاران از تو!

سیگاری گوشه لبم بود ...

دنبال کبریت بودم ...

گفتم آقا

آتیش دارید... ؟

گفت تو جیبم نه ...

اما تو دلم هست

به کارت میاد ؟

کمر بسته ام به خودکشی ...

بیخیال هم نمی شوم ...

هم دست اند با من ؛

این سیگارهای تلخ و آن خاطـرات

.

سیـــــــگـــار بـــدهـــید...میـــخـــوامـــ خـــاطـــره دود کـــنــمـــ...

افـــکـــ ار مـــن مـــثـــل سیــــــگـــاره...تـــلخـــه

مـــزش کـــن...نـــخـــواســـتی بـــندازشـــ دور!


این روزها برایم انگار آخر دنیاست

من مانده ام با یک بغل تنهایی

یک عالم خاطرات تـــو

و پاکت سیگاری که همدم شبهای دلتنگیم شده...

سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی

یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم

بعد از تو با هرکس که بود و هست خوابیدم


ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ
ﯾﮏ ﺩﻝ ﻏﻤﮕﯿﻦ
ﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﮑﺸﻢ؟



راستش را بخواهی از موقعی که رفتی هیچ چیز تغییر

نکرده است،

- من هنوز قهوه می خورم

- سیگار می کشم

- پیاده میرم

هستم ؛ اما

- تلخ تر

- تنهاتر ...

تمام سیگارهای دنیا رو...!!!

هم دود کنی ...!!!

تنهائیت ...!!!

توجه هیچ کس رو...!!!

جلب نخواهد کرد...!!!

جز...!!

پیرمرد سیگار فروش...!!!

عادت ما آدم هاست ...

سیگار هم کامش را که داد ،

زیـر پا ، لِه اش می کنیم...

چرا ترک کنم سیگار لعنتی را

که فریاد میزند نبودنت را؟

که در دست میگیرم بدن نرمش را جای دستهای سردت

که کام میگیرم از لبان گرمش جای لبهای سردت که حس میکنم بودنش را …

اشباع شده ام

از بوسه های مکرر و عمیق از ته سیگارهام

از دود سیگارهام 

از پیک های پی در پی مشروب

استخوان هایم

به سیم کشی افتاده اند

دیگر الـ ـکـل وسیــگار  هم ارضـ ـایم نمی کند

قلبم را با سنجاق قفلی به لباسم آویزان کردم

تا بدانی دیگرجایی ندارد

چکه میکند یادت

از سقف خاطراتم

سوراخ میکند دلم را دلتنگی

سیگار...مشروب

دیگر کاری از دستشان برنمی آید

خودت باید باشی

خودت باید باشیــــ ...

 

همه میگن

گشتم نبــــــــود

نگرد نیـــــــست

من میگم

گشتم بـــــــود

اما سهم من نبــــــــــــود

چه چیز را به نظاره نشستی؟

فرو پاشی روحی خسته را ؟

آری

فرو ریختم از درون

حال راحت باش

برو دیگر

حتی فروریختنم

تاب نگاه سنگینت را ندارد

سیگاری روشن میکنم

و به خاموش بودنم فکر میکنم

کـــــــــام عمیق

همراه آهی کوتاه

بیرون میدهم دودش را

کمرنگ میشود مثل خودم

نفسم میگیرد

از زندگی اجبــــــاری


آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود

تمام شد!
امروز با تو بودن
یا نبودن فرقی ندارد...
سیگار باشد یک خیابان و برگهای زرد پاییزی...
من میروم تا دود کنم هستی ام را

 از روزی که تو رفتی...
سیگاری شده است این روزها کودک درونم،
نه دستم به او می‌رسد،
نه حرف گوش می‌دهد ...
درد را پُک پُک می‌کشد ...
و سیگار را تند تند ..

تو نیستی...

اما هرزهگیـ هایتـ با من استـ

در خمـ خیـــالمـ

با عرق و سیــــگار هم آغوشمـ

حوصله ای نیست

رد پایت جا مانده در ذهنـ اتاقمـ

دیگـــر نیستمـ

رفتنیـــم....

نگـــاه میکنمـ از غمـ به غمـ

که بیـــشتر استـــ

به خیسیـ چندانیـ که عازم سفر است

من از نگــاه کلاغیـ که رفــت فهمیدمـ

که سرنوشت درختانـ باغ من تبر استـ

 

 این روزها

 زندگی چادری سیاه بر سر کشیده

 و ماتم زده

 مرگ خویش را به عزا نشسته است

 

به تو سپرده بودمش

با هزار و یک امید...

و

حالا برای هزار و یکمین بار دلم را میبرم تا

شکستگیش را گچ بگیرند..

 

هـــی کـــافـــه چـــی!
دستـــور بــده
سیـــگــار بیـاورنــد
مشـــروب و پاســور هـــم...
و مـــردهـای هــرز را دور میــز مــن جمـع کــن! ...
بگــو بنــوازنــد........
.
.
.
شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت!!

 

سیــــگار میــگیرانمـ تـــا دود کنمـ

 خیـــال نبـــودنش را ...

 

سیگار به ته می رسد
من به ته می رسم
این فقط تویی که بازهم به فکر آتش کشیدن منی
بی خبر از آنکه
پاکت سیگار من خالی شده است

 

بازیـ تــازه ایـ نیستـ

پیــ چــش سیـــگاریـ لایـ انگشتانــمـ

لبـ زدنـ به تمام ضررهایتـ

دود شدنت میانـ نفس هایمـ

 

+سیـگــــــار داریـــد؟؟؟

مــــی خـــواهـــم خـاطــــره دود کـــنــــــم

 

سیگارهایم بوی خون گرفته این روز ها ...

رگهایم بوی دود ...

 

 

معشوقه ی من

توکه  ش.ه.و.ت هم آغ.و.ش.ی را در من به رقص می آوری

که جان در طلب بدن ع.ری.ان چنان مست و محتاج میشود

که عنان از دست داده...

و چشمانم را محرم چشمان تو میبینم که باکره ترین معنای پاکی است

آرامشی که عشق بازی با تو به این خسته روح میدهد

را هیچ پیمانه ای مرهم نیست

به این سیگار حسادت
میکنم

که در فکر تو اینطور دود میشود
و
در هوا گم!!

نه مانند" من" که هنوز این همه
هست!

 

اطاقم بوی سیگار میدهد
ماشینم بوی سیگار میدهد
تنم
لباسم
خیابان هم بوی سیگار میدهد....
... دفتر کارم
تمام ملودی های گیتارم
دفتر شعرم
حتی قهوه های دو نفره ی فرانسوی هم بوی سیگار می دهد
از زمستان سال پیش
تمام لحظه های من
که بوی تو را میداد
فقط بوی سیگار میدهد...!!!

 

 معشوقه ی من

توکه  ش.ه.و.ت هم آغ.و.ش.ی را در من به رقص می آوری

که جان در طلب بدن ع.ری.ان چنان مست و محتاج میشود

که عنان از دست داده...

و چشمانم را محرم چشمان تو میبینم که باکره ترین معنای پاکی است

آرامشی که عشق بازی با تو به این خسته روح میدهد

را هیچ پیمانه ای مرهم نیست

 

 

ای کاش بشوید تن رسوای مرا را چشمه ی خورشید

ای کاش که در مزرعه ی سینه ی من خار بروید

ای کاش لب تلخ  مرا بوسه ی ابلیس بشوید

ای کاش بمیرم

ای کاش که درگور گلویم، گل خنده بخشکد 

ای کاش که از چشمه ی  چشمم همه اشک بجوشد

ای کاش طلسم شب گیسوی مرا روز بدوزد

 

مزه مزه کردنِ شهوت، زیرِ آسمانِ حرف...

لذتِ چپاندنِ سیگار، زیرِ توده ی برف...

گرمای تندِ کبریت، میانِ کلافِ دست...

مترسکِ غمگین میخندد، به کلاغِ پست...

 

ابراهیم زمان هم که بیاید
بت های ِ شهوت ِ تو را , توان ِ شکستن ندارد
آنجا که افتخار ِ خانوادگی می دانند , شهوت را
برقص رقاصه ی خوش رقص ِ جاده ی نا پاکی و تاریکی
آغوش به آغوش برو
تا بر افتخارات ِ خود
افتخاری دیگر بیافزایی.....

 

آن شب بارانی پاییزی رایادت می آید؟

که در انتهای آن خیابان طولانی

آرام و بی صدا اشک می ریختم...

تو اشک هایم را می بوسیدی و می نوشیدی.

و من در نهایت درماندگی، به آسمون نگاه میکردم

خاطرات کثیفم رو به یاد آوردم

تو به چه فکر میکنی؟

فهمیدم تو به سادگی من فکر میکنی  و به

 اینکه چه راحت منو گول زدی

نه عزیز من ساده نیستم وبراحتی گول نمی خورم

من تو رودوست داشتم ولی تو مرا....

بدن عریانم را بدون هیچ نوشته و ضمانتی در اختیارت گذاشتم

کاش کسی بود مرا به دنیای دیگری معرفی میکرد

 

فاح.شگی و بالهو.س.ی

فرسایشی عمیق با روح دارند

دچار این فرسایش گشته ام

 اما دریافتم هیچ چیز از خود ش.ه.وت مشکوک تر نیست

می گویند فاح.شگی ات را رها کن برای نفس کشیدن

و هم اغ.وش.ی هایت را به گور بسپار

و مگذار کلاغ شوم فاح.شگی زینت بخش شانه ات باشد

و مگذار این برچسب دنباله ی نام مقدست باشد

و من مغرورانه می گویم: من یک فاح.شه ام...

فاح.شه بودن مقدس تر از ریاکاریست

یاد یک داستان زیبا افتادم :

شیخی به زن فاح.شه گفتا مستی؟هر لحظه به دام و گری پابستی؟

گفتا شیخا هرآنچه گویی هستم اما تو چنان که مینمایی هستی؟؟

 

آتش را روشن کردند ، می بینی که زبانه گرفته است ،

 اما چرا نزدیک نمی شوی؟شاید می ترسی که بسوزی !

اکنون که زمان سوختن توست، پا پس کشیده ای ،

دیدم رسم وفاداری را ،

دیدم که به چه راحتی سوختنم را دیدی و دم نزدی

 

دستهایم زادگاه سیگارهای ویکتور

تنم مدفون در مرداب زندگی

دهانم زیستگاه عرق سگی

چشمانم بسته بروی هوس...

مثله تیله های کودکی مهربانی را میجویم در زمین های خاکی

امشب با نشاط تر از ستاره هایم

جرعه ای عشق

 جرعه ای مهربانی

جرعه ای دلرحمی

جرعه ای دلسوزی

جرعه ای زندگی مثل آدم میخواهم

 

به سلامتی سیگاری که دیشب

انقدر هم راهیم کرد که

در آغوشش به خواب رفتم

 

من سیگارم را می بوسم و تو عروسکت را

آیا عروسک تو سیگار نمی کشد؟

عروسکت داره میخنده

درست مثل خودم

و من

نمیخوام کسی بفهمد که دارم خفه می شوم 

تو هم به کسی نگو......

 

جسمم گرچه بکر نیست اما قلبم هنوز باکره مانده است

روحم درد میکند

افکارم مدتهاست به ارگاسم نمیرسند

و من سالهاست در حال استمنا خوابم میبرد

وقتی که مغزم را میمالم و با تصوراتم به لذت انتقامم میرسم 

 

مست می کنـ ـ ـم

در کوچـ ـــه های بکارتــــ

مست می کــ ــنم تا هرزه شـ ــوم

تا دلیل پیدا کـ ــنم...

 برای طرد شـ ـ ـد نم!

××××××××××××××××××

همهـ ـ ـمه ای است در لحــ ـ ظاتـ ـم

توییـ ـ  که در پس لحظاتـ ــت..

چنان ارامشیـ ـ  اسـ ت که خواب  می رویــــ  !!!

تو چه می فهمـ ـی از قهقه هایی...

 که صورتم  را خـــ ــیس می کند ؟!!


 

ما عادت کرده ایم

به سپردن خود به دستان شهوت آلود زمان

زمانی که  باکرگی ذهنم را نابود کرد

زمانی که حقیقت را در پرت ترین گوشه ی قلبم دفن کرد

حقیقتی که بی نام از یاد ها رفت

ما عادت کرده ایم

 

گاه برای فراموش کردن...

کسالت یک نگاه

باید داشتنی را در عمقِ...

یک عکس سیاه و سفید

با فیلتر سیگار به آتش کشید

 

شب سایه ی مردی است

که هر شب در آُسمان راه می رود

سایه می اندازد بر زمین

شب را در درونم جای می دهد...

 

شب روبان مشکی است

بر قاب آسمان

 

شب کبودی آسمان است

از تعفن نفس هایمان

چرا باور نمی کنیم که روز

مرده است؟

 

جاده های جهان را بهم وصل کرده اند..

که هر چه راه می رویم به جایی نمی رسیم

و زندگی انتظاریست ..

در پشت چراغ هایی که همیشه قرمزند!

و حرفهای من تنها برای دیوار های اتاقم

زیباست!!

 

خاکستر سیگارم را

به تو ترجیح دادم

چونکه او تنها حنجره ام را به آتش کشید

وتو وجودم را

 

کمی قهوه ,کمی دود

یک سیگار بر لب تو می گذارم

دستانم بر گردن تو

خودم را بر تخت می اندازم

نعره می زنم

شب,تاریکی,سیگار,قهوه

به مسخره مان گرفته اند

 این صحنه عاشقانه نمی شود...!

 

حقیقت  این زندگی

همان سیگار هایی بود که..

خاکستر می شدند

و خاکسترهایی که هیچ گاه سیگار نمی شدند!

 

حماقت این زندگی

همان چترهایی بود..

که ابلهانه در برابر روشنایی باز می کردم

 

درون من..منی است

     که سیگار بر لب خاطرات می گذارد

   دود می شود با رفتن ها

 

درون من باوری ایست

       که آسمان را به آتش می کشد

جهنم را با رویایم سرد...!

 

درون من افکاری موج می زند

که مدام

    طناب می شود بر گردنم

         چهار پایه ای نیست

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...!

 

سیگارها معتادِ

انگشت هایم شده اند

و دستانم متورم

از خونی که شب و روز

درمن بالا و پایین می رود

و نمی فهمد درد این روح از کجاست؟!

 

خونه بوی نم میده

وقتی که نیستی دلتنگی نعره میکشه!

کلافه شدم....از همه دنیا!

کاش بودی تا افطار روزه ی دلمردن رو با لبهای تو باز میکردم!

 

دودِ سیگارم را با دودِ سیگاری هم آغوش میکنم...

لحظاتی خاطرات تُخ‌میَم را نیز فراموش میکنم...

 

بیشتر از هـَر زمان دیگر ،غـَرق در خـَلوتتـــ شده اے .

برخیز و پَرده هاے سیاهـ را کنار بزن تا نورے بر تو نتابدــ.

سیگارِ نم گرفته ات را به آتش بـــِکش و ببین چگونه میانانگشتانَتــنـَفس نـَفس مے زندــ.

لحظه اے صداےبُوفـــ پیرے که ، روے درختے خُشکیده لـَمیده خلوتَتــ را در خود مے بلعدــ.

پریشان حالــ است و تواننجوا کردن نداردــ.

در افکارت فکر مُبهمے متولد شد که چرا بوف؟

 آیا زمانرفتنــ است؟

خاکستَر سیگار انگشتانَت را بوسه باران مے کند تا ازفکر بیرون آیے.

بُوف پریشان به دنبال کودکَشـ بود ، او را یافت  و تو طَعم رفتنــ را نچشیدے.

فقط کمے تَرسـ را به نیش کشیدے   

و باز هَمـ از سیگارتــ کامـ نـَگرفتے تا خـاکستــَر شد...

 

گودالی میکنم

درست پایین تزلزل ِبی اطمینان ِچشم چپم

و کتاب میخوانم و مبهماتی مینویسم

به آینه که زل میزنم

شبیه فیلسوف باکره ای به نظر میرسم که نمیداند آبستن ِ وجود شوم خودش شده یا

ماهیت شریرش!

جهان پیوسته در حال ِ شدن است و من نیز هم...

 

 

چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد،

توی دستای تو باید ،

به سیگارم حسادت کرد !

 

+ تلخــــه ته گلوم تلخـــــه عین زندگیـــــــم

+خدایا این بنده گناه کارتو که بوی کثافتش همه جا رو گرفته ببخش

 

صدا همان صدایی بود که آخرین بار در دالان پیچیده بود

و من اما

انگار هزار سال بود که گوشه ی خرابه مرده بودم

از تمام خاطرات

تنها بوی عطر تو مانده بود

چند خط مزخرفات از من

و تا دلت بخواد ته سیگار و بطری های خالی الکل...

 

تمام شب را بیدار بودم

و کهکشان راه شیری

انگار به جهنم ختم میشود گاهی

پلک هایم که سنگین شد

برای همیشه چشم هایم را بستم

و امروز که تو مزه مزه ام کنی

آغوش من دوزخ ابدی ات خواهد شد...

دست و پا زدن بی فایده است

نطفه ی من را ...نفرت ابلیس بست!

 

زمین ترک میخورد

جنین من شکل میگیرد...آرام آرام

و نطفه ام که از احساس مرتعشی شکل گرفته بود لخته میشود!

همین بود!

درد دارم...آنقدر که گلویم بزرگ شده

و دود هم امشب مرحم نمیشود...

 

دل میبازم، درست زمانی که بازیچه ای بیش نیستم!

بدون ِ شراب، روبروی چشمهای تو! مست ِ مست... خراب!

بازی کن!

با تمام ِ من!

با تمام ِ ناتمام ِ من!

آنقدر دروغ بگو تا شب تمام شود! و من هنوز دیوانه وار باورت میکنم...

 

ولو شده ام سر خیابان

در منطقه ی استحفاظی ِ یک مشت موش و گربه و سوسک و نکبت!

رد میشوند از کنارم

مردم ِ پرهیزگار!!

و دلسوز ترینشان

یک نخ سیگار به طرفم پرت میکند!

مچاله میشوم، در خودم، در بی کسی ام، در تمام گند زار ِ زندگیم...

و هنوز منتظرم

نه منتظر دستی که از روی ترحم برایم مرحم لحظه ای پرت کند

منتظر دستی ام که دستهایم را بگیرد و تمام کند.... این همه حقارتم را!

 

تو یک حس کشنده  ی لذت بخشی

و داغ

مثل لیسیدن عسل از لبه ی شکسته ی لیوان

با کامی تلخ

از جویدن هزار بسته ته سیگار!

بیا آخرین پک را به من بزن

من هم دود میشوم همین روزها...

مرا به ابتذال دعوت کن به آغوشت

که بوی روسپیانِ غمگین شهر را می دهد

مرابه جائی دعوت کن که موشها دوست دارند تمامِ روز درآنجا میهمانی بگیرند

و تکه های پنیر را به خونِ گاوهای چریده آغشته کنند

مرا به مبتذل ترین خاطراتت ببر

در کنجِ دنجِ اغوشت که پناه گاهِ خوبیست برای گریه

این را از روسپیانِ شهر شنیده ام

و چقدر از طعمِ لبهایت راضی بودند...

 

 

پنجره را به روی دنیا می بندم...

 سیگاری دیگر می گیرانم

 در کنارم

 به سرفه ای تلخ

 سایه ای رقصان به خاک می رود...

 

خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است

لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار

یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند

ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام

این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند

مردی تکیده، بیزار سیگار پشت سیگار

تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی

شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار

مردم در این رهایی در کوچه های بن بست

انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است

مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار

لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک

در بستری گنهکار سیگار پشت سیگار

صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار سیگار پشت سیگار

اسطوره های خائن در لابلای تاریخ

خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار

کوبیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد

شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار

هر شب همین بساط است، چای و سکوت و یک فیلم

بعد از مرور اشعار سیگار پشت سیگار

ته مانده های سیگار در استکانی از چای

هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار

کنسرو شعر و سیگار، تاریخ انقضا خورد

سه/یک/ممیز چهار سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد

یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار

 

دخترک کبریت فروش هم پیر شد

ولی باز به سلامتیش

که تو سرما و گرما کبریت فروختــــــ

ولی هیچوقت خودشو نفروختـــــ !

 

دلم بغض دارد. خیلی سنگین . نه حافظ نه منزوی نه مادر ؛ هیچ چیز و هیچ کس آرامم نمی کند.

نه غم دارم نه غمخواری

نه دلبندی نه دلداری

نه آزادم نه در بندم

همان بی بند ِ در بندم

باز دیوانه ام ، باز چرایش را می دانم و نمی توانم نه بگویم نه بنویسم . نه چای نه شکلات نه نوشابه های بدون قند

با آن طعم گسشان و نه حتی بستنی ، هیچ چیز نمی چسبد . بوی عود هم سر درد آور شده . وقتی حالم بد است همه چیز بد است . تو هم زیبا نیستی . باز هم اتاقم میدان مین است و مادرم که مدام از همه چیزم گله می کند . حتی از نمازی که نخواندم و قضا شد . تمام روز را خواب آلودم . به سختی خوابم می بَرَد . با هر کس که رو به رو می شوم می گوید " درست را بخوان " نمی دانم کدام بی معرفتی روی پیشانی ام نوشته که من درس نمی خوانم . دیگر شوق پرواز هم ندارم شاید همه ی بلا هایم بر نزدیک شدن ماه باشد . همه شکلات هایم را تمام کرده ام بجز آنهایی که .... داده بود . نمی دانم چرا دوست ندارم بخورمشان . چند تکه ای بیشتر نمانده و یک تکه که کرم افتاده است و جلو چشمان من توی شیشه رژه میرود و من سان می بینم. فقط میدانم گیجم . می دانم با این همه پراکندگی بعدا هیچ چیز از این ها نخواهم فهمید

 

 

«زنی که در روبروی تو سیــــگار می کشد»

در فکر گفتگوی تو سیــــگار می کشد

وقتی که می روی و دلش تنگ می شود

بی شک به جستجوی تو سیــــگار می کشد

این بار بی تو فاصله ها را نمی دود

در سوگ آرزوی تو سیــــگار می کشد

زخمی تر از همیشه نگاهش به دست توست

در وصف داروی تو سیــــگار می کشد

وقتی نفس زنان به کنار تو می رسد

با عطر رنگ و بوی تو سیــــگار می کشد

هرگز سخن نگفت و سکوتش ترانه شد

اهنگساز روی تو سیــــگار می کشد

اهسته عکس تورا در بغل گرفت و بعد

با بوسه بر گلوی تو سیــــگار می کشد

لب را نمی گشاید و رسوا نمی کند

«در حفظ ابروی تو سیــــگار می کشد»

 

+ منو داری میبینی که از این زمونه سیرم


    از همه جــــــــا بریدم و یه جوون پیرم


 

 

آرایشم را غلیظ تر میکنم چشمانم را سیاه تر
سرخیشان را چگونه پنهان کنم ؟
مانتوی تنگ تری می پوشم با کفشهایی بلندتر
خمودگیم را چه کنم ؟
لبهایم را قرمزتر میکنم موهایم را پریشان تر
آشفتگی ام را چه کنم ؟

 

اول شخص مفرد که در کار نباشد

خود ناخواسته ات را به دیگران عرضه میکنی!
فاح.شگی همین جا پا میگیرد!‌
خیلی ساده تر از هم .آغوشی!

 

+ سیگارتو بکش رفیق !

++ با تشکــــــر از کسی که با سرچ کلمه آهنگ پــــُـــــر بغض به وب من رسیده

 

از خوشی مردم ناراحت می‌شم !
همه باید به خاطر من زار بزنن ..
دلم می‌خواد همه افسرده و گرفته باشند ...
چرا نمیشه ؟
چرا بعضی هیچی نمی فهمند ...


چرا هیچکس هیچوقت هیچیز را نفهمید ؟


نبودنش آسیب بزرگی بود ...
هرچند تحمل من کم نیست ...
اما این دستان ِ به زنجیر کشیده شده ?
طاقتم را تاب کرده است ...


 

 معشوقه ی من

توکه  ش.ه.و.ت هم آغ.و.ش.ی را در من به رقص می آوری

که جان در طلب بدن ع.ری.ان چنان مست و محتاج میشود

که عنان از دست داده...

و چشمانم را محرم چشمان تو میبینم که باکره ترین معنای پاکی است

آرامشی که عشق بازی با تو به این خسته روح میدهد

را هیچ پیمانه ای مرهم نیست

 

 

حواسم را به فندک مارک دارت پرت کردی...

تعارف سیگارت مرا واداشت که قبول نکنم

آخه عادت به قبول هدیه از دستت رو نداشتم

و نمیخواستم زیر دین تو باشم لعنتی!

انگار قلبم سیگار کشیده بود

صدایم شکسته و خراشیده گفت:

مثل یه وصله ناچسب به هم کوک خورده ایم

صدایت تارهای وجودم را لرزاند وقتی گفتی:

من فقط با سیگارم کوکم

با تو ناکوکم....

زین پس من هم با سیگارم کوکم لعنتی...!

 

 

 

بغض گلویم را میفشارد و من از همه ی دوستانم دور مانده ام

من دور مانده ام یا آنها از من دور شده اند

در این دنیا همیشه تنها بوده ام

دیگر کسی پیدا نمیشود که با منـــــــ گریه کند

که برای منــــــ گریه کند

حتی کسی حاضر نیست با من بخندد

من در گوشه ای از این دنیا

تنها مانده ام

واسه دیدن عکسا برو ادامه مطالب جیگر بفــــــــــــــــــــــــرماماچماچ